شیطان اندازه یک حبه قند است
گاهی می افتد توی فنجان دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ما بفهمیم
و روح مان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین دیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من ...

ای پروردگار مهربان؛

آنان که به من بدی کردند، مرا هوشیار کردند.
آنان که از من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند.
آنان که به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند.
آنان که به من خوبی کردند، به من مهر و وفا و دوستی آموختند.

پس ای زیبا؛ به همه آنان که باعث رشد و شکوفایی من شدند، شادی و سلامت عطا فرما ...

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند،
لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوش هرگز.

سهراب سپهری.