زندگی بیشترش سوختن است، درس آموختن است.
یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاه تر است
توی روزهای گرفتاری و تنگدستی من

زندگی زندگی انتظاری ست که آدم ز برادر دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی، زندگی کرده بسی

زندگی فانوسی ست لب دریای خیال آویزان
می توان آن را دید و نه بیش روشن است
ادامه نوشته

وقتی به نظر می‌رسد زندگی به زمینت می‌زند، جرات کن و با زندگی بستیز.
وقتی احساس خستگی می‌کنی، جرات کن و به راهت ادامه بده.
وقتی زمانه سخت می‌شود، جرات کن و از آن سخت‌تر شو.
وقتی عشق آزارت می‌دهد، جرات کن و دوباره عاشق شو.
وقتی کسی را در رنج دیدی، جرات کن و او را التیام بده.
وقتی کسی را دیدی که گم شده است، جرات کن و راه را به او نشان بده.
وقتی دوستی به زمین افتاد، جرات کن و اولین کسی باش که دستش را به سویش دراز می‌کند.
وقتی احساس شادمانی می‌کنی، جرات کن و دل کسی را شاد کن.
وقتی روز به انتها می‌رسد، جرات کن و به این احساس برس که یشترین تلاشت را کرده‌ای.

جرات کن و به بهترین کسی که می‌توانی، تبدیل شو.
همیشه جرات کن ...

دلم هوای خودم را کرده است !
اين روزها
بیشتر از هر زمانی
دوست دارم خودم باشم !
دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم
و نه هراس از دست دادن را ...

هر کس مرا می خواهد، به خاطر خودم بخواهد
دلم هوای خودم را کرده است.

همین ...

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌ نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی ! نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم، تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌ تر از غم ندیدم
به اندازه‌ غم، تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوئیم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم ...

دیگر خروس ها با مرغ ها و دیگر پرندگان به توافق رسیده اند.
خروس ها قوانین روزمره شان را زیر پا گذارده اند.
بی موقع آواز سر می دهند. همیشه دارند به یكدیگر حمله می كنند.
شاید، شاید از خون آدمیان خورده اند !
از خون آدمیان ساكت و آرام، خونخوار و وحشی، دوست داشتنی، زشت ...
حالا دیگر سگ ها، گربه ها و موش ها در پی صید یكدیگر نمی دوند.
مگر نمی دانی ؟ سگ ها و گربه ها و موش ها قرارداد صلح بسته اند، ولی جهان پر از آدمیان خونخوار، آتش جنگ را میان یكدیگر شعله ور كرده اند.
دیگر حیوانات دندان های شان را برای جویدن گوشت یكدیگر به كار نمی برند.
دیگر زمان آن رسیده كه از گوشت آدمیان مترقی و پیشرفته تغذیه كنند تا متمدن گردند.
دیگر گرگ ها به گله گوسفندان شبیخون نمی زنند.
شاید از چشمان پر از خون چوپانانی كه به گله های یكدیگر حمله می برند، می ترسند !
دیگر زمان آن رسیده كه موریانه ها و موش ها، غلات و جو و گندم نجوند و به انبار موجودات سرگردان زنده حمله برند !
خودشان می دانند آدمیان یه این مهمات نیاز دارند تا بتوانند خون یكدیگر را بمكند.
دیگر زمان آن رسیده كه انسان ها، آبادی ها را ویران كنند و خاك آن را بر سر انسان ها بپاشند.

حالش را داری کمی به حال خودمان گریه کنیم ؟!

کسی از حال کسی آگه نیست !
حالی نیست.
گاهی در آینه به خود می‌گویم:
حیف از بز، آدمی
مالي نیست !

حسین پناهی.

امروز صبحانه من تو بودی ...
نان گرم و شیر و عسل،
روزنامه و خبر !
صبحانه امروزم برشی از تو بود.

سیرم از این جهان
اشتهای تو دارم !

شمس لنگرودی.

با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتما زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن، ببوس، تا
باور کنم حضور تو این دفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد، سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته است
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست ...

همه ما خودمان را چنين متقاعد مي كنيم كه زندگي بهتري خواهيم داشت اگر:
شغل مان را تغيير دهيم
مهاجرت كنيم 
با افراد تازه اي آشنا شويم
ازدواج كنيم
            
فكر مي كنيم،‌ زندگي بهتر خواهد شد اگر:
ترفيع بگيريم
اقامت بگيريم
با افراد بيشتري آشنا شويم
بچه دار شويم
            
و خسته مي شويم وقتي:
مي بينيم رئيس مان ما را نمي فهمد
زبان مشترك نداريم
همديگر را نمي فهميم
مي‌بينيم كودكان مان به توجه مداوم نيازمندند
بهتر است صبر كنيم ...

ادامه نوشته

بخشندگی را باید از آن کودکی آموخت که هر چقدر دلگیر باشد و هر چقدر هم کینه به دل داشته باشد می بخشد، بی آنکه در چهره اش نه اثری از خشم دیده شود و نه کینه. نه کلامی و نه ملامتی، نه سرزنشی و نه زخم زبانی.
هر بار که آشتی می کند، ما را به کشتی خود می برد و لبخندش زندگی را معنا می بخشد.
کودکان جسم کوچکی دارند، ولی دل های شان خیلی بزرگ است.
مثل بزرگ ترها نیستند، انگار گذشت سال ها ما را بی گذشت می کند، بی رحمی را فرا می گیریم و خطاهای دیگران، هر چند کوچک باشد تا مدت ها بر ذهن مان می ماند و در پس شکست های مان همیشه انتقام نهفته است تا آسوده شویم.

کاش بدانیم؛
فقط یک بار شانس زیستن داریم،
پس عشق را همراه همیشگی زندگی مان کنیم تا دیر نشده است.