یکی از پیچیده ترین و اسرار آمیزترین معماهای تاریخ ، " معمای مرگ ناپلئون بناپارت " است.
همین معما باعث شده تا علم پزشکی نوین وارد عرصه شده و مورخین را یاری کنند تا پرده از این راز صد ساله بر دارد.
چرا و چگونه این معما شکل گرفته ؟! زیرا این تصور وجود دارد که " ناپلئون بناپارت " به مرگ طبیعی درنگذشته است ، بلکه به ضرب گلوله از پای در آمده است و شخصی که به عنوان ناپلئون بناپارت در تبعيدگاه " سنت هلن " به مرگ طبیعی درگذشت ناپلئون واقعی نبوده است و این خود همواره به صورت یکی از اسرار تاریخ باقی مانده است.
برای پی گیری موضوع به سراغ مدارکی می رویم که "پیتر مک رون" مورخ و یکی از بزرگ ترین کارگاهان " اسکاتلندیارد" آنها را جمع آوری کرده است .
در دهکده " بالی مور " واقع در فرانسه مدرک رنگ و رو رفته ای به دست آمده که معمای شگفت انگیز" ناپلئون بناپارت " را تا حدودی روشن می کند.
بر روی این صفحه از کاغذ که آمار مرگ و میر دهکده را در آن زمان مشخص می سازد نام مردی ذکر شده است بنام "فرانسوا اوژن ربو" و در این صفحه چنین نوشته شده است.
" فرانسوا اوژن ربو " در سال 1771 در این دهکده متولد شد و در جزیره " سنت هلن " درگذشت.
تاریخ مرگ او را که احتمالا جعلی بوده از مدت ها پیش پاک کرده اند و این خود می تواند دلیل خوبی برای مدارک موجود باشد.
هیچ بعيد نیست که این شخص ، روز پنجم مه 1821 با نام " ناپلئون بناپارت به " سنت هلن " درگذشته باشد.
زیرا این شخص شباهت زیادی به "ناپلئون بناپارت" داشت.
" ناپلئون بناپارت " با زحمت فراوان توانسته بود هم شکل های متعددی برای خود پیدا کند و چهار نفر را که از هر جهت شبیه او بودند ، در اطراف خود نگهداری می کرد و یکی از آنها همین آقای "فرانسوا اوژن ربو " بود.
تاریخ سرنوشت عجیبی دارد ، حتما شما عزیزان به یاد دارید همین دیکتاتور سابق عراق جناب صدام حسین چند نفر را که شبیه خودش بودند در آب نمک خوابانده بود هر چند گرفتار شد و هیچ کدام از این عروسک ها به کارش نیامد.
جناب هیتلر هم چنین کاری کرده بود.
یکی از ملکه های زمان فراعنه برای اینکه راحت از قصر خارج شود و برای عشق و حال بتواند به راحتی قصر را ترک کند ، یکی از همین عروسک های زنده را که شبیه خودش بود در مکانی نگهداری می کرد.
همه هم شکل های ناپلئون بناپارت گرفتار سرنوشت دردناکی شدند.
یکی از آنها درست پیش از جنگ " واترلو " مسموم و کشته شد.
دیگری فلج گردید و سومی به ضرب گلوله ناشناسی از پا در آمد و هنگامی که ستاره اقبال " بناپارت" افول کرد ، تنها "فرانسوا اوژن ربو" زنده مانده بود و برای زندگی با خواهرش به دهکده " بالی کور " رفت.
" ناپلئون بناپارت" به جزیره "سنت هلن" واقع در آب های مجاور سواحل آفریقا تبعید شد.
مقامات انگلیسی و فرانسوی توافق کردند که مراقب او باشند و اجازه ندهند همان گونه که یک بار از " الب" گریخته بود , باز هم از این منطقه فرار کند.
برای همین فرانسوی ها سخت او را زیر نظر داشتند و انگلیسی ها تعدادی قایق گشتی را در آب های اطراف جزیره به نگهبانی گماشته بودند تا از فرار احتمالی " ناپلئون بناپارت" جلوگیری کنند.
ناپلئون تمام عوامل لازم را برای فرار خود در اختیار داشت.
یعنی هم پول داشت ، هم از کمک دوستانی که حاضر بودند جان خود را فدای او کنند و هم صبر و شکیبایی زیادی به خرج می داد.
اینک ببینیم در آن زمان چه وقایعی اتفاق افتاد.
در سال 1881 ژنرال " گورگار" از مقام فرماندهی "سنت هلن" برکنار شد و ژنرال "برتراند" به جای او منصوب گردید.
" گورگار " به پاریس بازگشت تا زندگی بازنشستگی را طی کند.
دو ماه بعد از ورود او به پاریس یک کالسکه زیبا وارد دهکده " بالی کور " شد.
کالسکه ران – نشانی خانه " فرانسوا اوژن ربو" را جویا شد.
اما اینکه چه کسانی درون کالسکه نشسته بودند و چرا آنها در جستجوی هم شکل و قیافه "ناپلئون بناپارت" می گشتند.؟
هرگز این موضوع معلوم نشد و در شمار اسرار باقی ماند.
" فرانسوا اوژن ربو" به همراه خواهرش زندگی عادی خود را می کردند و هر کس از آنها درباره کالسکه ناشناس سئوال می کرد با خونسردی می گفتند : که یک پزشک می خواست تعدادی خرگوش برای مهمانی خود خریداری کند ولی واقعیت جز این بود.
در یکی از شب های پائیز همان سال " فرانسوا اوژن ربو " به همراه خواهرش به طرز عجیبی ناپدید شدند و هیچ اثری از آنها بدست نیامد.
مدتی بعد خواهرش را دیدند که در نهایت آسایش و رفا در "تور" زندگی می کرد.
او اظهار می کرد که مخارج او را یک پزشک نیکوکار تامین می کند.!
البته خود او هرگز آن پزشک را ندیده بود و تمام مخارج زندگی به وسیله پست و اکثرا توسط شخصی گمنام برای او فرستاده می شد.!
در مورد برادرش می گفت : که او به سفر دریائی رفته است و از او خبری ندارد.
" ناپلئون بناپارت" برای فرار از جزیره "سنت هلن" به چهار چیز نیاز داشت.
1- یک هم شکل.
2 - یک کشتی. 
3 - تعدادی دوست وفادار
4 - پول.
با توجه به توضیحات داده شده متوجه می شویم "ناپلئون بناپارت" تمام عوامل را در اختیار داشته است.
در زمستان سال 1818 یک ماه پس از ناپدید شدن "فرانسوا اوژن ربو" همسر ژنرال "برتراند" به یکی از دوستانش نوشت : ما موفق می شویم ناپلئون از جزیره گریخته است.!
در همان روزها ، مرد ناشناس شیک پوشی که خود را " ریوار " می نامید وارد شهر "ورونا" واقع در ایتالیا شد.
او خود را بازرگانی از شمال فرانسه معرفی می کرد که همسرش فوت کرده و قصد دارد تجارت کوچکی در زمینه خرید و فروش الماس را آغاز کند.
او برای این کار شریکی به نام آقای "پتروچی" برای خود دست و پا کرده بود که کارها را اداره می کرد و به شوخی "ریوار" را امپراطور صدا می زد زیرا "ریوار" شباهت باور نکردنی به "ناپلئون بناپارت" داشت.
به طوری که بعدا "پتروچی" و دیگران اظهار می داشتند بعدازظهر روز 23 اوت 1823 "ریوار" پیغام لاک و مهر شده ای را دریافت داشت و پس از اطلاع از مضمون آن سخت آشفته خاطر گردید و به "پتروچی" گفت که مجبور است برای انجام یک ماموریت مهم "ورونا" را ترک کند.
دو ساعت بعد او سوار کالسکه ای شد و پیش از حرکت نامه لاک و مهر شده را به "پتروچی" داد و از او خواست که اگر ظرف سه ماه بازنگشت آن را به پادشاه فرانسه تسلیم کند.
دوازده شب پس از آن واقعه ، اندکی بعد از ساعت یازده شب 4 سپتامبر 1823 همه چراغ های قصر "شونبرون" در اتریش روشن بود و پسر "ناپلئون بناپارت" در آتش تب می سوخت.
یکی از نگهبانان که در آن وقت شب در بیرون قصر به نگهبانی مشغول بود ، ناگهان از صدای بهم خوردن برگ های درخت مو توجه اش به آن سو جلب شد و سایه ای را مشاهده کرد که خود را به زمین انداخت و به طرف قصر دوید ، نگهبان آتش گشود و یکی از گلوله ها به شکم آن شخص که قصد داشت خود را به قصر برساند اصابت کرد و کار او را یکسره نمود.
نگهبان نگاهی به جسد انداخت و بلافاصله افسر مافوق خود را از جریان مطلع ساخت.
سرانجام سفارت فرانسه مسئولیت رسیدگی به این امور را بر عهده گرفت تا آن که همسر "ناپلئون بناپارت" در خواست کرد جسد مرد ناشناس در آرامگاه خانوادگی دفن شود و این کار انجام شد.
"ریوار" هیچ گاه به "ورونا" بازنگشت و "پتروچی" نامه لاک و مهر شده را به پادشاه فراسه تسلیم کرد و در ازای این خدمت و سکوتی که اختیار کرده بود ، پاداشت قابل توجهی دریافت نمود.
در جزیره "سنت هلن" نیز سرانجام مرگ به سراغ زندانی که همه تصور می کردند ، "ناپلئون بناپارت" است آمد.
در حالی که این زندانی نه مثل ناپلئون نوشتن بلد بود و نه می توانست مثل ناپلئون سخن بگوید.
هر چند بعضی ها می گفتند : شرایط تبعید و اقامت در جزیره او را به چنین روزی انداخته است اما آنها که او را می شناختند ، می دانستند "ناپلئون بناپارت" نوشتن و سخنوری را در خون خود دارد و مدارک و فرمان های او این موضوع را کاملا اثبات می کند.
به هر حال مردی که در "سنت هلن" در اسارت بسر می برد در سال 1881 بر اثر ابتلا به سرطان معده درگذشت و هیچ یک از خانواده او اصراری بر دفن او در مزار خانوادگی او نکرد.
آیا بازرگان ناشناسی که خود را "ریوار" می نامید ، همان "ناپلئون بناپارت" واقعی نبود که پس از فرار از زندان "سنت هلن" به ایتالیا رفته بود و ظاهرا به کار تجارت اشتغال داشت ؟
و پنج سال بعد یعنی در سال 1823 که در حقیقت دو سال از مرگ "ناپلئون قلابی" می گذشت از طریق یک نامه لاک و مهر شده از بیماری شدید فرزندش آگاه گردید و تصمیم گرفت به هر ترتیب شده خود را به خانواده اش برساند ؟
همان مردی که به ضرب گلوله از پا در آمد ؟
سال ها بعد ، در سال 1956 دولت بریتانیا فاش ساخت که قسمتی از روده "ناپلئون بناپارت" را در اختیار دارد و این مدرک آشکارا نشان می دهد که صاحب آن نه بر اثر سرطان معده ، بلکه بر اثر اصابت گلوله درگذشته است!
گلوله ای که در باغ قصر "شونبرون" به سوی شخص ناشناس شلیک شده بود و در حقیقت این ناشناس کسی جزء "ناپلئون بناپارت" واقعی نبود و آن کس که در جزیره "سنت هلن" بر اثر ابتلا به سرطان معده درگذشته بود ، کسی نبود جز "فرانسوا اوژن ربو" هم شکل "ناپلئون بناپارت"
توضیح :
اما یکی از شگفت انگیزترین نکته های این معمای تاریخی ، وجود تابوتی در موزه مخصوص ناپلئون بناپارت است.
در این موزه علاوه بر دست نوشته ها و فرامین مختلف و نقشه های جنگی که توسط خود ناپلئون بناپارت برای تسخیر دیگر ممالک کشیده یا صادر گردیده است ، تابوتی به چشم می خورد که روزانه افراد مختلفی از آن دیدن می کنند.
این تابوت همان تابوتی است که با آن شخص مورد نظر همسر ناپلئون بناپارت که در باغ قصر "شونبرون" توسط تیر نگهبان از پا درآمد تا مزار خانوادگی "بناپارت" تشیع شده است.
این تابوت در تاریخ 1963 توسط یکی از بازماندگان بناپارت به موزه فوق اهدا گردیده است.
جملاتي قصار از ناپلئون بناپارت :
در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است.
اولین شرط توفیق ، شهامت و بی باکی است.
نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است.
دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد.
کسانی که روح ناامید دارند مقصرترین مردم هستند.
کسی که می ترسد شکست بخورد ، حتما شکست خواهد خورد.
یک روز زندگی پرغوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است.
پیروزی یعنی خواستن.
عشق گوهری است گران بها ، اگر با عفت توام باشد.
عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب.
فداکاری در راه وطن از همه فضایل با ارزش تر است.